تبليغاتX
جور وا جور

جور وا جور

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

  

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 20:31 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

بخوام ازتوبگذرم من بایادت چه کنم


توروازیاد ببرم باخاطراتت چه کنم


حتی ازیادببرم تووخاطراتتو


بگو من بااین دل خونه خرابم چه کنم


توهمونی که واسم یه روزی زندگی بودی


توی رویاهای من عشق همیشگی بودی


آره سهم من فقط ازعاشقی یه حسرته


بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته


چطوراز یادببرم اونهمه خاطراتمو


آخه باچه جرئتی به دل بگم نمون برو


دل دیگه خسته شده به حرف من گوش نمیده


چشم براه تو میمونه همیشه غرق امیده...............

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 10:20 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

شب یلدای چشمانم

آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود دوباره فرا رسید ٬ ای کاش که فرا

نمیرسید!


شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم ٬ یک شب پر از درد و

دلتنگی....


شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام


غم و غصه های دلم
٬
بغضم را شکستند و چشمانم را

وادار به اشک ریختن کردند....


اشکهایی که تمامی نداشتند و قطره قطره مثل خون بر زمین میریختند....


یک شب مهتابی
٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود....

هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می

آمد....


هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود....


یک شب تلخ
 بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ 
سهم چشمهای بی گناهم بود....

فرا رسید شبی که باز باید به یاد تو تا سحر اشک بریزم......


اینبار همدم من یاد و خاطره های با هم بودنمان
٬
و همزبان

من صدای هق هق گریه هایم بود....
دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را

ببینم
٬
دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم....

و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر


تو را دوست میدارم تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب یلدای چشمانم

هست
.... به یاد اولین شب به یادماندنی .......
یادته !!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 14:59 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

حال عجیبی دارم.در دلم انگار چیزی را به هم میپیچند.حالم دارد به هم

 

میخورد.حالم از خودم و از همه کس و همه چیز به هم میخورد.

 

صدای تپشهای نومیدانهء قلبم را میشنوم.و این اشکهای گرم را که گونه هایم

 

را میسوزانند اینگونه رها شده و بی اختیار، لمس میکنم.

 

تو را میبینم،صدایت را میشنوم و دلم برایت تنگ میشود.اما میدانم نباید به تو

 

فکر کنم.تو را میرنجانم و هرچقدر میخواهم بر سرت فریاد میکشم.تو هیچ

 

نمیگویی.کاش ولی حرفی میزدی.کاش آنچه را که لایقش هستم نثارم

 

میکردی.نمیدانم چرا همیشه تاوان اشتباهی کوچک را انقدر بزرگ پس

 

میدهم.مگر من چه کرده ام.چرا دلم را میسوزانی.چرا تا میخواهم فراموش کنم

 

دوباره همه چیز را به یادم میاوری؟

 

احساس میکنم در سیاهیه بی پایانی معلقم.نمیبینم،صداها دورو دورتر

 

میشوند.حالم به هم میخورد ، با شدت بالا میاورم.

 

تشنه ام،تشنه ام..........

 

انگار اینجا کسی مرا نمیبیند.قلبم درد میکند،احساس میکنم میله داغی را در

 

سینه ام فرو میکنند.دراز کشیده ام ،چشمانم را میبندم،دلم میخواهد دیگر

 

هرگز بازشان نکنم.

 

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم

                                                

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگ ببوسم

 

کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی میخواد

 

ماهیه چشمهء کهنه هوای تازهء دریایی میخواد

 

دل من دریاییه چشمه زندونه برام

 

چکه چکه های آب،مرثیه خونه برام

 

تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه

 

تن به موندن نمیدم موندنم مرگ منه

 

عاشقم مثل مسافر عاشقم،عاشق رسیدن به انتها

 

عاشق بوی غریبانهء کوچ،تو سپیدهء غریب جاده ها

 

من پر از وسوسه های رفتنم،رفتن و رسیدن و تازه شدن

 

توی یک سپیدهء طوسی سرد،مسخ یک عشق پرآوازه شدن

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:58 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

زير خاكستر ذهنم باقي ست

آتشي سركش و سوزنده هنوز

يادگاري است زعشقي سوزان

كه بود گرم و فروزنده هنوز

               ***

عشقي آنگونه كه بنيان مرا

سوخت از ريشه و خاكستركرد

غرق در حيرتم از اينكه چرا

مانده ام زنده هنوز

             ***

گاهگاهي كه دلم مي گيرد

پيش خود مي گويم

آن كه جان را سوخت

ياد مي آرد از اين بنده هنوز

            ***

سخت جاني را ببين

كه نمردم ازهجر

مرگ صد بار به از

بي تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم ، هستم

پيش چشمان تو شرمنده هنوز

                  ***

گرچه از فرط غرور

اشكم از ديده نريخت

بعد تو ليك پس از آنهمه سال

كس نديده به لبم خنده هنوز

                 ***

گفته بودند كه از دل برود يار چون از ديده برفت

سالهاست كه از ديده من رفتي، ليك

دلم از مهر تو آكنده هنوز

                ***

دفتر عمر مرا

دست ايام ورقها زده است

زير بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشكست

درخيالم اما

همچنان روز نخست

تويي آن قامت بالنده هنوز

                   ***

در قمار غم عشق

دل من بردي و با دست تهي

منم آن عاشق بازنده هنوز

                  ***

‹‹ آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش››

گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند

زير خاكستر جسمم باقي است

آتش سركش و سوزنده هنوز

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:9 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

تو را می خواهم و دانم که هرگز


به کام دل در آغوشت نگیرم


تویی آن آسمالن صاف و روشن


من این کنج قفس مرغی اسیرم


ز پشت میله های سرد تیره


نگاه حسرتم حیران به رویت


در این فکرم که دستی پیش اید


و من ناگه گشایم پر به سویت


در این فکرم که در یک لحظه غفلت


از این زندان خاموش پر بگیرم


به چشم مرد زندانبان بخندم


کنارت زندگی از سر بگیرم


در این فکرم من و دانم که هرگز


مرا یارای رفتن زین قفس نیست


اگر هم مرد زندانبان بخواهد


دگر از بهر پروازم نفس نیست


ز پشت میله ها هر صبح روشن


نگاه کودکی خندد به رویم


چو من سر می کنم آواز شادی


لبش با بوسه می اید به سویم


اگر ای آسمان خواهم که یک روز


از این زندان خامش پر بگیرم


به چشم کودک گریان چه گویم


ز من بگذر که من مرغی اسیرم


من آن شمعم که با سوز دل خویش


فروزان می کنم ویرانه ای را


اگر خواهم که خاموشی گزینم


پریشان می کنم کاشانه ای را


فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 21:57 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

…..

اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم

…..

اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…

اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا یود

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…

اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 16:51 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

مرد ها در چار چوب عشق، به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان، تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ، احساس می کنند مردند.  تا  وقتی که قلب زن عاشق نشده، پست تر از یک ولگرد، عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش  گدایی میکنند
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد، به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان  آفرید!!

و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو  میکنند...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 16:43 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

نمى‏دانم داستان پيرمردى را شنيده‏ايد كه مى‏خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏اى براى رفتن نداشت. به هر حال يكى از دوستان او، اسبى برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود. يكى دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيله‏‌اى براى سفر گير آورده، به اسب رسيدگى مى‏كرد، غذا مى‏داد و او را تيمار مى‏كرد. اما دو سه روز كه گذشت ناگهان پاى اسب زخمى شد و ديگر نتوانست راه برود. پيرمرد مرهمى تهيه كرد و پاى اسب را بست و از او پرستارى كرد تا كمى بهتر شد. چند روزى با او حركت كرد اما اين بار، اسب از غذا خوردن افتاد. هر چه پيرمرد تهيه مى‏كرد اسب لب به غذا نمى‏زد و معلوم نبود چه مشكلى دارد. پيرمرد در پى درمان غذا نخوردن اسب خود را به اين در و آن در مى‏زد اما اسب همچنان لب به غذا نمى‏زد و روز به روز ضعيف‏تر و ناتوان‏تر مى‏شد تا اينكه يك روز از فرط ضعف و ناتوانى نقش زمين شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمى شد. اين بار پيرمرد در پى درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستارى مى‏كرد. روزها گذشت و هر روز يك اتفاق جديد براى اسب مى‌‏افتاد و پيرمرد او را تيمار مى‏كرد تا اينكه ديگر خسته شد و آرزو كرد اى كاش يك اتفاقى بيفتد كه از شر اسب راحت شود. آن اتفاق هم افتاد و مردى كه اسب پيرمرد را ديد خواست آن را از پيرمرد خريدارى كند. پيرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت. وقتى صاحب جديد، سوار بر اسب دور مى‏شد، ناگهان يك سؤال در ذهن پيرمرد درخشيد و از خود پرسيد من اصلاً اسب را براى چه كارى همراه خود آورده بودم؟ اما هر چقدر فكر كرد يادش نيامد اسب به چه دليلى همراه او شده بود! پس با پاى پياده به ده خود بازگشت و چون مدت غيبت پيرمرد طولانى شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اينكه از زيارت برمى‏گردد، زيارتش را تبريك گفتند! تازه پيرمرد به خاطر آورد كه به چه هدفى اسب را همراه برده و اهالى ده هم تا روزها بعد تعجب مى‏كردند كه چرا پيرمرد مدام دست حسرت بر دست مى‏كوبد و لب مى‏گزد!! بسيارى از ما در زندگى محدود خود، مانند اين پيرمرد، به چيزها يا كارهايى مشغول مى‏‌شويم كه ما را از رسيدن به هدف واقعى‏مان بازمى‏دارند ولى تا موقعى كه مشغول آنها هستيم، چنان آنها را مهم و واقعى تلقى مى‏كنيم كه حتى به خاطر نمى‏آوريم هدفى غير از آنها هم داشته ‏ايم!

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 19:27 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

شعر ناهید نوری

 

به نام خدایی که زن آفرید                حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن              و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی            برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تورا              شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد                  مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من                 رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف             مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما                 بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود             مرا خانه داری خفن آفرید

       برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب         شراره ، پری ، نسترن آفرید


پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی

 

به ‌نام خداوند مردآفرین                که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد                چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید               و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد              مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت          ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم                 تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست          نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز           نداده دم مشک من اشک و فین

مرا ساده و بی‌ریا آفرید                  جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد          به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت            و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک                من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود                   که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر         و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات               نشسته مداوم تو را در کمین

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 19:48 توسط پیوند| |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ